خرید بک لینک

خیلی وقته حرفی نیست تو تلگرام کانالم : https://t.me/khiaban8/

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 7:19

گاهی تو زندگی به یه جایی میرسی که بعدش همه چیز واست کوچیک وبی ارزش میشه

دیگه برای خیلی چیزا نمیجنگی ، دنبال خیلی چیزا نمیری

سرد و بی انگیزه ، مثل مُرده ی جامانده در خیابان هفتم ، به سمت یک تکرار قدم برمیداری .


#اتاق_اجساد
#سردخانه_ی_جهنم
.

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: يکشنبه 26 آبان 1398 ساعت: 21:51

از آخرین باری که سرت به خطوط بی معنی ترک های دیوار گرم بود و نگاهم گونه هایت را نوازش میکرد سال ها گذشت
و من هنوز به ترک های هر اتاق که میرسم ، ایستاده دنبال ردپای یک جنایت خاموش در ذهنت میگردم .

#آن_هیولا_در_گوش_تو_چه_گفت
#sad_

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: يکشنبه 26 آبان 1398 ساعت: 21:51

تو این جاده# فقط بایدبه واژه ها نگاه کرد و در سکوت به نفس کشیدن ادامه داد

پ ن : اینجا کم میام ، تلگرام : //////
پ ن : اینجا کم میام ، اینستا : //////

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: شنبه 24 فروردين 1398 ساعت: 8:52

دست های ترک خورده ی زمستان ، در را به روی باران باز کرد .
و بی آنکه به آغاز جدال واژه ها فکر کند به گوشه ای خزید .
تا صدای لولای پنجره های شکسته و تماشای خانه های روی آب نصیب آخرین روز حکمرانی سرما شود .


#ZemestanRaftSarmaHast

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: شنبه 24 فروردين 1398 ساعت: 8:52

کنار دکه ی روزنامه فروشی ایستاده بود و تیتر روزنامه های چیده شده رو یکی یکی نگاه میکرد
چند روزنامه ای رو نگاه و کرد آخر یکی رو برداشت ، عینکش جابجا کرد ، روزنامه رو زیر چادرش گرفت و رفت

چند دقیقه ای از دور نگاهش میکردم که چقدر محکم و با صلاب قدم برمیداره
وقتی جلوی دکه رسیدم ، ایستادم و تیتر ها رو نگاه کردم
یکی نوشته بود :
سیاه بپوشید ، سیاه نمیشود :)

پ ن : یکم بی معنی !

برچسب: یکم,معنی, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:00

از دور قدم های آروم و شمرده روی سنگ فرش های پیاده روی قدیمی کنار مغازش منو سال ها بُرد عقب شاید به روزی که اولین بار دیده بودمش ، کنار کتاب فروشی بزرگ شهر اومد کنارم ایستاد ، یه سلام و یه لبخند که انگار سال هاست میشناسیم همو سوار ماشین ِ خسته و بی حالش شدیم و تا انتهای این مسیر چند ساله اومدیم اینجایی که حالا لبخند ها به عادی ترین تصویر ملاقات ِ هر باره ی ِ ما شدهدستش گذاشت رو شونم #بریم رفیق ! پ ن : بعضی آدم ها کم تر هستن ، ولی کامل تر از همه ی اونایی که بیشتر هستن پ ن : مرسی رفیق ادامه مطلب

برچسب: آدم,های,خوب,روی,صورتشان,برچسب,دارند, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:00

چند دقیقه ای بود که بدون توجه به کسی سرم گذاشتم روی میز و چشمام بستمصدای ورق خوردن کتاب و حرف زدن آدمای تو سالن اون روز دقیقا جلوم و کنار همین میز ایستادی کیفتو گذاشتی روی صندلی و صدام کردی - آقا ، ببخشید ، میشه اینجا بشینم ، میز های دیگه پره !سرمو بلند و بهت نگاه کردم - سلام ، بله حتما و همه ی کتابارو توی کیف گذاشتم ، بلند شدم ، لبخند زدم و بیرون رفتم شاید این اولین برخورد برای ورودت به قلبم کافی بودچند هفته بعد وقتی تو جلسه ی شعر و داستان #واژه_های_سوخته رو میخوندمهمونجا که روبروی من نشسته بودوقتی میدیدم چطور با تمام وجود گوش میکنی و لبخند میزنی ،فهمیدم که بیشتر و قوی تر از گذشته منو تسخیر ادامه مطلب

برچسب: امشب,بیشتر,قدر,فردا,میدونم, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:00

ابتدای خیابون ، زیر تیر چراغ برق ایستاده بودم و به کوچه ی فرعی انتهای خیابون نگاه میکردمبه راهی که تا حالا نرفته بودمبه تاریکی و سیاهی عجیبی که این همه سال ، طعم تجربه ای این مسیر رو ازم گرفته بوداون لحظه تو این تصویر خلاصه شدمیه نگاه به گوشی موبایل تو دستام و #فلاش دوربین ، یه نگاه به تاریکی کوچه فرعی ، اون نقطه ی پر ابهام !لبخند زدم و بی معطلی با فلاش روشن ، به سمت این معما حرکت کردمقدم ها کنار هم ، بدون توجه به صدای وهم آلود ِ سکوت که همه جا پُر شده بودجلوتر و جلوتر ...اول کوچه که رسیدم خواستم وایسم #اما با چشم هایی که دنبال ِ دردسر میگشت ادامه دادمبدون دروغ تو دل ِ کوچه ، هزار بار خیال توقادامه مطلب

برچسب: کنار, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:00

چند قدم جلوتر رفتم ، کیف و گوشی رو ، روی میز گذاشتماز لای قفسه ها کتاب پیداش کردم ، اسمش درست بود : #خیابان_آخرهمونطور که ایستاده بودم چند صفحه ای ورق زدم تا مطمءن بشم این همون کتابیه که سهیل گفت .به صندلی تکیه دادم و خطوط سیاه و منظمی رو که به ساده ترین شکل ممکن از زندگی میگفت ، دنبال کردم - داستانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:06

میگفت چشم هایت را رو به فریاد شب باز کن
تا عمیق تر از همیشه به باور وحشت در کوچه ای تنگ و تاریک برسی
خیابان ها را کنار بزنی
به دیواری تکیه کنی
و لحظه ای بعد
با جان کندن سیگار رو لبانت تصویری دوباره بسازی

پ ن : هنوز ، نفس میکشم

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 4:05

و امشبدرست قبل از خوابوقتی به این ساعت های آخر 95 نگاه میکنم که با عجله به هر سمت حرکت میکننوقتی میبینم پیام های تبریک سال نو از در و دیوار شبکه های اجتماعی بالا میرهبدون اینکه بخوام روز های تلخ و شیرین سال از جلوی چشمم رد میشهروز هایی که خندیدمو روز هایی که سرد و تلخ قدم زدماما میون این همه تصویر ،ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 4:05

و امشب آرام ، کنج اتاقی خاموشبه واژه های اتو نشده ی ذهنم نگاه میکنمکه هر بار جنون آمیز ، بر سر هم فریاد میکشندو خیلی زود ، قطره های دردی سرخ را از چشم ها ، گوش و زبانم جاری میسازند . بی اختیار تا لب پنجره ی اتاق قدم برمیدارم و به تماشای خیابان خاموش می نشیمتا از شکنجه گاه بی رحم ترین اتفاق بشریت ، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 4:05

همانطور که نگاهش به تنها چراغ روشن ِشهر گره خورده بود

سرش را به شانه هایم سپرد

دلم سرش را به باد داد

و باران بارید

و فردا دیدم که شهر را باران برده بود !

.

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 4:05

خیابان یک طرفه عصر روزی که خیابان آزادی یک طرفه بودکنار تابلوی توقف ممنوعهمانطور که عینکش رو چشم هایش بود میگفت روی زمین عاقل هایی دیوانه هستند که از هر چیزی برای خنده هایشان قفس میسازندو روی تخت دیوانه هایی عاقل هستند که از هر چیزی پر پرواز میسازندو من هنوز نمیدانم کدامیک انسان را بهتر میشناسند + [ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 4:05

صفحه بندی