خرید بک لینک
چند دقیقه ای بود که بدون توجه به کسی سرم گذاشتم روی میز و چشمام بستم
صدای ورق خوردن کتاب و حرف زدن آدمای تو سالن
اون روز دقیقا جلوم و کنار همین میز ایستادی
کیفتو گذاشتی روی صندلی و صدام کردی

- آقا ، ببخشید ، میشه اینجا بشینم ، میز های دیگه پره !

سرمو بلند و بهت نگاه کردم
- سلام ، بله حتما

و همه ی کتابارو توی کیف گذاشتم ، بلند شدم ، لبخند زدم و بیرون رفتم

شاید این اولین برخورد برای ورودت به قلبم کافی بود

چند هفته بعد وقتی تو جلسه ی شعر و داستان #واژه_های_سوخته رو میخوندم
همونجا که روبروی من نشسته بود
وقتی میدیدم چطور با تمام وجود گوش میکنی و لبخند میزنی ،
فهمیدم که بیشتر و قوی تر از گذشته منو تسخیر کردی

حالا پنج سال گذشته
این بار تو کتابخونه ی کوچیک خونمون ، دوباره #واژه ها رو کنار هم میچینم و واست میخونم
تو با تمام وجودت گوش میکنی ، لبخند میزنی و دوباره منو تسخیر میکنی

پ ن : کاش یه روز بیاد و این تصویر ها رنگی بشن
پ ن : #قدر تو رو میدونم :)

برچسب: امشب,بیشتر,قدر,فردا,میدونم, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:00

صفحه بندی