- آقا ، ببخشید ، میشه اینجا بشینم ، میز های دیگه پره !
سرمو بلند و بهت نگاه کردم
- سلام ، بله حتما
و همه ی کتابارو توی کیف گذاشتم ، بلند شدم ، لبخند زدم و بیرون رفتم
شاید این اولین برخورد برای ورودت به قلبم کافی بود
چند هفته بعد وقتی تو جلسه ی شعر و داستان #واژه_های_سوخته رو میخوندم
همونجا که روبروی من نشسته بود
وقتی میدیدم چطور با تمام وجود گوش میکنی و لبخند میزنی ،
فهمیدم که بیشتر و قوی تر از گذشته منو تسخیر کردی
حالا پنج سال گذشته
این بار تو کتابخونه ی کوچیک خونمون ، دوباره #واژه ها رو کنار هم میچینم و واست میخونم
تو با تمام وجودت گوش میکنی ، لبخند میزنی و دوباره منو تسخیر میکنی
پ ن : کاش یه روز بیاد و این تصویر ها رنگی بشن
پ ن : #قدر تو رو میدونم :)