بی اختیار تا لب پنجره ی اتاق قدم برمیدارم و به تماشای خیابان خاموش می نشیم
تا از شکنجه گاه بی رحم ترین اتفاق بشریت ، همان من ِ دیوانه ای که تا آخرین لحظه و در قتلگاه ، مرا دردمند میخواست ، فرار کنم .
اما در این کوتاه مسیر ِ سرد ، سرباز هایی سیاه نفس میکشند که روی قلب سفید ترین صفحه ی تاریخ نشسته و جنون را به درونم هول میدهند .
هیچ نمیدانم بر این ثانیه ها چه آمده جز آنکه دیگر سرم توی دست هایم آرام نمیشود
چشم ها بسته و فریاد کشان مشت بر شیشه ای بی گناه میکوبم .
زخم ها میشکنند و نسیم خنکی وجودم رادر برمیگیرد .
وجودم سرخ میشود و تنها درخت های بیرون اتاق میدانند که این همانست که هر شب مرا آرام میکند .
برچسب:
نویسنده: یوسف محمدی