پنجره ی که رو به خیابون باز بود و ماشینی که دم پنجره وایساده بود ،
دختری که از پشت پرده داشت واسش دست تکون میداد .
دلم یه لحظه گرفت ، یاد ِ روزایی که جای اون تو بودی ... .
وقتی یه نگاه به خودم میندازم میبینم خیلی وقته اون روزا گذشته و من خنده هامو بعد از آخرین نگاهت گم کردم .
همون وقتی که رفتی ...
از رو داشبورد پاکت سیگار برمیدارم ، باید بکشم ؟
نه ولش ، میذارم تو جیبم .
اما نه ..
چرا اینجوری ام ؟
چرا نمیخوام بگردم دنبال خنده هام ؟
تکیه میدم به درخت کنار خیابون
یه نگاه میندازم به پنجره ی رو به خیابون ، پسره رفته بود و پنجره اتاق بسته .
یه باد ملایم برگای درخت تکون میده ، یه صدای آروم .
خیابون هنوزم خلوت ِ خلوت ..
باید چیکار کنم ؟ کجا خنده هامو پیدا کنم ؟
از همین جا شروع کنم ؟
دست میکنم تو جیبم ، پاکت سیگارو در میارم ، سیگاری که خیلی وقته فقط همراهمه
سیگاری که هیچ وقت روشن نشد .
شاید بهتره از این به بعد یکی دیگه همرام باشه .
یکی به جای دود ... .
شاید این بهتره ،
- پاکت تو مشتم ، یه نگاه کردم بهش ، ببخشید رفیق ولی تمومه .
مچالش کردم و انداختم تو جوب .
گوشی در اوردم و زنگ زدم به سعید ،
- سلام ، خوبی ؟
- سلام فدات ، چی شده باز نصف شبی
- بیا بریم بچرخیم .
- فردین میگم تو کلا از مخ تعطیلی میگی نه . ساعت دو نصف شب کجا بریم :| ؟
- بیا زر نزن دیگه .
- دهنتو ...
- میای یا نه ؟
- باشه باو ، دم پارک وایسا اومدم .
- اکی منتظرم .
برا سعید تا ورودی پارک دو سه دقیقه بیشتر راه نیست ولی تا راه بیوفته بیاد فک کنم یه ربعی طول بکشه ، سعیدِ دیگه ...
، هنذفری میذارم توگوشم ، موزیکای قدیمی یکی یکی حذف میشن . آهنگای جدیدی که امروز گرفته بودم پلی میکنم .
بخندید و برقصید ....
دیگه باید فکر کنم که آدمای مهم تری تو زندگیم دارم ، یکی مثل سعید .
برچسب:
نویسنده: یوسف محمدی