خرید بک لینک
کنار خیابون ایستاده بودم و منتظر ، شاید کسی بیاد و دستمو بگیره و یه دنیای تازه نشونم بده

ولی خبری نبود

گوشیه ی خیابون روی جدول نشستم

گوشیمو از جیبم دراوردم و تلگرام باز کردم ; بازم سعید تو گروه تلگرام یکیو سوژه کرده .

آخرین پیامم تو گروه بچه های دانشگاه شاید یکی دو هفته پیش بود ، وقتی نامزدی ِ یکی از بچه ها رو تبریک گفتم ولی سعید همیشه و همه جا خندون و پر انرژی و فعال .

همیشه بچه ها میگن ، چطور میشه یه برج زهرماری مثل من ، رفیق فاب ِ یه آدم پر انرژی و شوخ و شیرین باشه .

و سعید همیشه به شوخی میزنه به پهلوم و میگه ، بالاخره هر دیوونه ای یه مراقب میخواد ... .

گوشی میذارم تو جیبم و میرم سمت ایستگاه اتوبوس ، رو صندلی میشینم و منتظر میشم .

تکیه میدم به میله ی فلزی و نگاهمو به بلند ترین نقطه ی ساختمون جلوی ایستگاه میدوزم .

جایی که روی یه تابلوی بزرگ ال ای دی نوشته " به لبخند فکر کنید "

پ ن : گاهی بازی کنید ، حتی اگه بازیگر خوبی نیستین

پ ن : رفیق ِ روز های خوب .

پ ن : وقتی نصف شب میزنه به سرت

برچسب: من هیچ وقت نمیشم,من هیچ وقت نمیبازم,من هیچ وقت جنگجوی خوبی نبودم,من هیچ وقت نباید عاشقش میشدم,من هیچ وقت ازدواج نمی کنم,من هیچ وقت گریه نمیکردم,یاد من میفتی هیچ وقت,من باورم نمیشود اخبار هیچ وقت,هیچ وقت من, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 9:39

صفحه بندی