خرید بک لینک
راستش نمیدونم چی شد که یهو و این موقع شب ، دلم گفت بنویس
شاید شروع این داستان از روزی بود که سرگردون تو خیابونا ، بین صفحات کتاب و حتی تو خواب و رویا دنبال تو میگشتم
یکی که زندگیش ، واژه ی تازه ای باشه
یکی که نخواد مثل باقی آدم های شهر بین بیداری و کار ، بین خوراک و خواب زندونی بشه

اون روز ها واژه ها تنها مسافر هایی بودن که تو این مسیر برام آواز میخوندن تا باهاشون هم بازی بشم ، نفس بکشم و زنده بمونم .

واژه هایی که همیشه با هم بودیم ، گاهی آواز میخوندیم ، گاهی بغض میکردیمو گاهی حرف میزدیم

اما هیچ کس نمیدونست نوشتن و بازی کردن با واژه ها شیرین ترین لحظه های زندگیمو میسازن

لحظه های که سرشار از امید بود و هست ، امید به گرفتن دست های یک دیوونه که میدونم هست و نمیدونم کجاست
دیوونه ای که کنار خودم حسش میکنم ، وقتی شبا با هم آسمونو نقاشی میکنیم .
.

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 4:05

صفحه بندی