اون روز ها واژه ها تنها مسافر هایی بودن که تو این مسیر برام آواز میخوندن تا باهاشون هم بازی بشم ، نفس بکشم و زنده بمونم .
واژه هایی که همیشه با هم بودیم ، گاهی آواز میخوندیم ، گاهی بغض میکردیمو گاهی حرف میزدیم
اما هیچ کس نمیدونست نوشتن و بازی کردن با واژه ها شیرین ترین لحظه های زندگیمو میسازن
لحظه های که سرشار از امید بود و هست ، امید به گرفتن دست های یک دیوونه که میدونم هست و نمیدونم کجاست
دیوونه ای که کنار خودم حسش میکنم ، وقتی شبا با هم آسمونو نقاشی میکنیم .
.
برچسب:
نویسنده: یوسف محمدی