خرید بک لینک
قطره های سرد ِ بارون ، چهره ی خسته و بی رمق ِ پیرمرد تنهایی که چند متر اون ور تر نشسته بود ، رها نمیکرد .
پیرمرد ولی فقط به عصاش تکیه داده بود و به گوشه ای خیره بود .
جلوتر رفتم ، رو صندلی ِ خیس ِ فلزی ، کنارش نشستم ، خیلی دلم میخواست چتر همرام می بود و نمیذاشتم بیشتر از این خیس بشه .

- پدر جان ؟ سلام
یه نگاهی بهم کرد و لبخند زد
- سلام جَوون ، خوبی ؟
- خوبم ، ولی شما زیر بارون و اینجا ، تنها ، چیزی شده ؟
بدون اینکه چیزی بگه ، دستمو گرفت ، تو چشمام نگاه کرد ، لبخند بی جون و ضعیفی رو لبش نشست و چند ثانیه بعد دیدم که آروم آروم داره ازم دور میشه .

پ ن : این کامنت را هم بخوانید :

شهر را باران برده بود
باران برده بود
باران
برده بود...!
:)

پ ن : گاهی فقط سکوت ... .
پ ن : کاش میشد غم ِ تو قلب آدما رو نشونه گرفت ... .

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 4:05

صفحه بندی