- پدر جان ؟ سلام
یه نگاهی بهم کرد و لبخند زد
- سلام جَوون ، خوبی ؟
- خوبم ، ولی شما زیر بارون و اینجا ، تنها ، چیزی شده ؟
بدون اینکه چیزی بگه ، دستمو گرفت ، تو چشمام نگاه کرد ، لبخند بی جون و ضعیفی رو لبش نشست و چند ثانیه بعد دیدم که آروم آروم داره ازم دور میشه .
پ ن : این کامنت را هم بخوانید :
شهر را باران برده بود
باران برده بود
باران
برده بود...!
:)
پ ن : گاهی فقط سکوت ... .
پ ن : کاش میشد غم ِ تو قلب آدما رو نشونه گرفت ... .
برچسب:
نویسنده: یوسف محمدی