خرید بک لینک
.
تازه از کتابخونه اومده بودم بیرون
با چندتا کتاب که آینده ی هنر ، ادبیات ، روانشناسی و فلسفه رو با خطوطی عجیب و غریب به هم وصل کرده بود
راستش من هیچوقت دوست نداشتم کتاب بخونم
میگفتم وقتی کتاب میخونم هزاران سوال برام پیش میاد و خیلی از نکاتی که نویسنده به عنوان سند و پایه ی حرفاش عنوان میکنه قبول ندارم
و انتقادات به شدت جدی به خیلی از حرفای کتابا دارم
اما میگفت بخون
بنویس
انتقاد کن
دنبال جواب بگرد
میگفت تو باید همه ی زندگیتو به چالش بکشی
تا بتونی یه راه درست برای رسیدن به حقیقت پیدا کنی
باید باور کنی واقعیت زندگیت ، اونی که باید باشه... نیست
باید تغییرش بدی و از شکست نترسی
اون روز لبخند زدم
و همون روز عصر تو کتابخونه ی نزدیک دفتر عضو شدم
چندتا کتاب پیشنهاد داد
خوندم
روز های اول که میخوندم ، هرجا نقدی یا نکته ای بود ، تو یه کاغذ مینوشتم و میذاشتم لای کتاب و همونجور میبردم و کتابخونه تحویل میدادم
از فکر و خیالاتم اومدم بیرون
عینکم درآوردم و گذاشتم تو جیب پیراهنم
و به این فکر فرو رفتم ، که چرا خیلی وقته سراغش نرفتم
سراغ همون دخترکی که مجبورم کرد کتاب بخونم
همون دختر کتابفروش که به جای مهندسی شبکه ، یه کتاب دیگه بهم داد
و من به قدری عجله داشتم که حتی به کتاب نگاه نکردم و سریع گذاشتم تو کیف و راه افتادم
اون روز وقتی رسیدم خونه مجبور بودم سریع یه چیزی بخورم و برم شرکت تا دیر به جلسه نرسم
اما شب که اومدم و شام خوردم و رفتم تو اتاق
وسایلو یکی یکی از تو کیف درآوردم و گذاشتم رو میز
تا چشمم به کتاب افتاد
یه لحظه حرصم دراومد
آخه این چیه ... !؟
حالم گرفته شده بود
رفتم یه آبی به صورتم زدم و اومدم رو تخت نشستم
اسم کتاب توجهم جلب کرد
#عشق_زمینی
دستم دراز کردم و کتاب برداشتم
چند صفحه ورق زدم
موضوع جالبی بود
#عشق
همون مفهومی که همیشه از نگاه علم و منطق بهش نگاه میکردم
و همیشه احساس و قلب و عرفان و مفاهیم این مدلی برام بی معنی بود
نمیدونم تا ساعت چند شب بیدار موندم
تا اون کتاب تموم کردم
یه برگه گرفتم و کلی نکته نوشتم
و در نهایت رو یه کاغذ نوشتم
#من_عشقو_اینطور_میبینم
گذاشتم لای کتاب و فرداش رفتم همون کتابفروشی
و .... #قسمت_اول
#من_فراموش_نمیکنم
.
.
#کتاب
#مطالعه
#عشق
#کتابفروشی
#تغییر
#فردین

برچسب: من نمیتونم فراموش کنم, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 5:15

صفحه بندی