خرید بک لینک
وقتی وارد کتابفروشی شدم ساعت تازه از چهار عصر گذشته بود ، یه مرد نسبتا میانسال که بهش میخورد 40 - 45 سالش باشه ، پشت پیشخوان بود ، کتابو رو میز گذاشتم و اسم کتابی که میخواستمو گفتم
بعد از چند دقیقه کتابی که میخواستم واسم آورد بعد از حساب کردن هزینه ، ماجرای روز قبلو تعریف کردم و گفنم که اشتباها این کتابو بهم دادن
فروشنده ، صفحه ی اول کتاب باز کرد و پرسید :
مطمءنی از اینجا گرفتی ؟ آخه مهر کتابفروشی ما روش نیست !
گفتم آره ، دیروز حدود ساعت شش غروب بود . یه دخترخانمی هم اینجا بودن
یه نگاهی بهم انداخت و شاگردش صدا زد:
سعید ، دیروز غروب کسی اینجا بود ؟
- آره آقا ،خانم محمدیان اومده بودن و کتاباشونو تحویل دادن و چندتا کتاب هم گرفتن و رفتن
بعد فروشنده یه نگاهی بهم انداخت و پرسید رسیدی چیزی دارین ؟
- گفتم نه متاسفانه ، انقدر عجله داشتم که حواسم به رسید هم نبود
- گفت ، پس اگه میخواین ، کتاب اینجا بذارین و چند روز دیگه مجددا سر بزنین تا هزینش خدمتتون تقدیم کنم .
- گفتم چشم و اومدم بیرون .
ماشیتو چند متری بالاتر پارک کرده بودم ، داشتم میرفتم سمتش که نگاهم رو یکی از عابرای پیاده ایستاد ، حس کردم یه چهره ی آشنا دیدم ، نمیدونستم کی ، اهمیت ندادم و رفتم.

پ ن : گاها وقت نمیکنم مطالب اینستا رو اینجا منتشر کنم : اگه دنبال میکنین ، اونجا هستم

برچسب: من نمیتونم فراموش کنم, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 5:15

صفحه بندی