یه باد خنک و سرد ، رو صورتم نشست .
درو رها کردم ، چند قدم رفتم جلو ، صدای بسته شدن در .... .
هنذفری گذاشتم تو گوشم و موزیکو پلی کردم .
یه شب چشمامو بستم خواب دیدم،
داره بارون میاد از ابر مُرده
یه روز چشمام وا کردم نبودی،
دیدم سیل اومده دنیامو برده
نمیدونم چقدر جلو رفتم فقط میدونستم این ساعت خیابون خلوت ترین ساعتو تجربه میکنه ... .
یه لحظه وایسادم ، سرمو رو به آسمون گرفتم .
قطره های بارون یکی یکی رو صورتم سر میخوردن .
اینجور لحظه ها ، حس و حال زندگی دارن و اینو با تمام وجود لمس میکردم ...
تو حال و هوای خودم بودم که با صدای بوق ماشین به خودم اومدم ،
- هووووووی ، حواست کجاس ؟
اومدم کنار رد بشه .
یه 206 نقره ای ، شاید به سه چهار ثانیه هم نرسید که ته کوچه محو شد .
یه نگاه به ساعت انداختم : یک و بیست دقیقه از صفر هم گذشت و محسن داره میخونه ...
دریغ از یه جوونه تو وجودم،
تموم ریشه هام بی برگ و باره
از اشکای خودم سینه م تٓرٓک خورد،
تنم از دور شبیه شوره زاره
پ ن : گاهی نمیشه حرف زد ، باید بشینی تا بقیه برات حرف بزنن
پ ن : نه کوهی دورمه تا کم میارم، بهش تکیه کنم آروم بگیرم
پ ن : از دستش ندین : محسن یگانه - کویر
پ ن : به امید روز های بهتر !
برچسب: بزن باران دلم تنگ است,
نویسنده: یوسف محمدی