خرید بک لینک
متوقف بودم ، پشت چراغ قرمز ِ خیابانی که منتهی به مغازه ی پدر ِ آن دیوانه ی خاکستری بود

هوا گرم و گرم و گرم ، من کولر ماشین روشن کردم و شیشه ها رو دادم بالا ، چند ثانیه مونده بود تا چراغ سبز بشه که دیدم یه پیرزن به زحمت داره از خیابون رد میشه ، نمیدونستم ، باید وایسم تا رد بشه یا رد بشم و پیرزن دوباره وایسه تا چراغ برای ماشینا قرمز بشه .

وایسادم . از ماشین پیاده شدم ، وای چقدر گرمه .. رفتم سمت پیرزن و کمکش کردم تا از خیابون رد بشه ، چندتا ماشین پشت سر من ، بوق ، بوق ، بوق .

اهمیتی نداشت ، هوا گرم بود و چند دقیقه صبر کردن برای چراغ راهنما واسه پیرزن سخت و سخت و سخت .

دنده جا زدم و پامو گذاشتم رو پدال و حرکت کردم ، اصلا اهمیتی به بوق و حرفایی که پشت سرم بود نمیدم ، آخه خیلی وقته فهمیدم باید کاری رو که فکر میکنم درسته انجام بدم .

پ ن : لبخندش یادم نمیره ... [ مرسی پسرم ]

پ ن : داره کم کم آهنگ های پلی لیست عوض میشه .

پ ن : مردم شهر #حامد_همایون [ هشتگ :-( ]

برچسب: مردم شهر بهوشید, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 9:39

صفحه بندی