و حالا تکیه دادی به دیوار یه خونه ی قدیمی و مسیر قطره های بارونو روی صورت حس میکنی
وقتی چشماتو میبندی و یه نفس عمیق میکشی تا دوباره به هق هق نیوفتی
میخوای نفس بکشی و از حضورش خالی بشی
اما سنگینی آوار ِ نبودشو ، رو سینت حس میکنی ...
چشمات وا میکنی
نگاه رو صندلی فلزی کهنه ای قفل میشه که اولین عکس دو نفرتونو کنارش گرفتین
پ ن : من بی تو
پ ن : اونقدر واژه ها رو زیر و رو کردم که مزرعه ای سبز شد !
برچسب:
نویسنده: یوسف محمدی